تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

PARADOXICAL

تو کوچه داشتم با ترس و لرز راه می رفتم.

می دونستم اگه گیر بیفتم کار خودم و همه هم رزمام تمومه

سیاهه اسم تمام بچه ها تو جیبم بود.

اون طرف خیابون دو نفر با بارونی های سیاه و عینک های دودی به من بد نگاه می کردن.

خیلی ترسیدم

سرعت حرکتمو زیادتر کردم.

کم کم داشتیم می دویدیم.

اونام علنا دنبال من کرده بودن

فرار فرار فرار

تا بالاخره اشتباها رفتم تو یه کوچه بن بست.

از ترس داشتم می مردم

ولی...........

یهو دیدم در یه خونه بازه

سریع رفتم تو

دویدم و دویدم تا رسیدم به حیاط خلوت

یکدفعه در پشت سرم بسته شد

بعدش تمام پنجره های همه طبقات با هم باز شدن.

توی هر پنجره هم یه نفر از همون بارونی سیاها وایساده بود و یه مسلسل تو دستش بود.

یکدفعه اون دو نفر اصلی اومدن رو پشت بوم و با هم داد زدن:آتش!!!!

با ترس و لرز از خواب پریدم

این پنجمین شب متوالیه تو این هفته که کابوس می بینم

من

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:56  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

چهار شنبه صبح

یادش بخیر

چهار شنبه ها صبح تنها زمان هفته بود که گذرشو حس می کردم.

با تمام وجودم

صبح که پا میشدم سریع اصلاح حموم اتوکشی ........ بعدم ظهر می زدم بیرون

می رفتم انقلاب حدودا ۱۲ می رسیدم

یکی دو ساعتی کل کتاب فروشیای انقلاب رو زیر و رو می کردم

تو رو می دیدم

تو رو می دیدم

.....................

عصر با یه حال عجیب و غریب بر می گشتم جلسه

اصلا نمی دونستم چی دارم می گم تو یه حالی بودم که بودن و نبودن بود

بعدم خونه

فکرشو بکن ساعت ها می شستم فکر می کردم به ثانیه ثانیه با تو بودن اون روزم

که چقدر خوب بود زمان همیشه به همین منوال می گذشت

که چقدر خوب بود اونجا فلان حرفو می زدم

اونجای دیگه فلان حرفو نمی زدم

.............................

-امین پاشو ، امین مامان ! دم در کارت دارن

-کیه؟

-بچه هان برو ببین چی میگن

................

و حالا پنج شنبه های تکراری و ملال آور.........................................................................

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:4  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

امروز مجبور شدم یه داستان واقعی رو با تغییر نام واسه یکی تعریف کنم.

داستان احمد دیوونه:

این احمد بدبخت دیوونه بود رسما

سوار جارو میشد تو کوچه ها خر سواری می کرد

وسواس شدیدی داشت

خل وضع اساسی

بچه های کوچه خیابون دستش می نداختند مسخرش می کردند هوش می کردند پدرشو در می آوردن با سنگ می زدنش وقتی هم در می رفت تو خونه با سنگ شیشه های خونشو می شکستن

همه اینا رو گفتم

اما نتونستم بگم که این داستان واقعی بود

و شخصیت اصلی داستان احمد نبود

اصلا مرد نبود

یکی از عزیزای از دست رفته من بود

من مریضیشو و زجر کشیدنشو به عینه دیدم

نمی دونم اما اگه داری این چند خطو می خونی یه کم بهش فکر کن واسه نتیجه گیری بحث خوبه

من

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

هیچ بنا نداشتم این مطلبو اینجا بنویسم اما نمی شد کاریش کرد باید بیان می شد:

امشب مامانرو نشوندم کنار خودم و یه دور موسیقی سال های قدیم رو مرور کردیم.

البته برای اون خیلی نوستالژیک تر بود تا برای من

سال های ۵۰-۵۵

داریوش-فرهاد-فریدون فروغی-......

نمی دونم چرا ولی هردومون مات و مبهوت بودیم

فکر هردومونم یه جا بود:سال های تباه شده عمر

سالهایی که فقط ۵ سال هر شبش با تلافی داریوش پر شد

.........بقیشو خودتون دیدید و یا می تونید حدس بزنید

نمی دونم حرف درستیه یا نه اما کاش آدم می تونست راحت تر اون لحظاتو فراموش کنه

خاطرات نوک خنجرشو به سمت لحظات آتی نشونه میره

من

.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:6  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

آسمان تنگ آمدست امشب خدایا چاره ای

یک نظر بنما به حالم، رحم بر آواره ای

ذهن گشته پرطنش از ازدحام مشکلات

مانده روی آن همه چون حکِّ بر دیواره ای

مرگ می خواهم من از تو امشبی لطفی نما

تا به دنیا در نماند منتظر، بیچاره ای

من

.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:31  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

گناه من به جهان آشکار نیست بهر خودم

که این سزای من آمد به جان خسته پیر

تمام عمر گذشتم ز ظلم و جور همه

گل وجود من آخر شکست در کویر

وفا و دوستی و عشق و عاطفه گم شد

چکاوک دل من شد به این جهان اسیر

الا خدا تو کجایی رخی به ما بنما

بیا و این دم آخر تو دست من بگیر

ز این جهان به دلم یک طمع به جا مانده

وفات عهد شبابست گنج این فقیر

من

.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:47  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  |