می دونستم اگه گیر بیفتم کار خودم و همه هم رزمام تمومه
سیاهه اسم تمام بچه ها تو جیبم بود.
اون طرف خیابون دو نفر با بارونی های سیاه و عینک های دودی به من بد نگاه می کردن.
خیلی ترسیدم
سرعت حرکتمو زیادتر کردم.
کم کم داشتیم می دویدیم.
اونام علنا دنبال من کرده بودن
فرار فرار فرار
تا بالاخره اشتباها رفتم تو یه کوچه بن بست.
از ترس داشتم می مردم
ولی...........
یهو دیدم در یه خونه بازه
سریع رفتم تو
دویدم و دویدم تا رسیدم به حیاط خلوت
یکدفعه در پشت سرم بسته شد
بعدش تمام پنجره های همه طبقات با هم باز شدن.
توی هر پنجره هم یه نفر از همون بارونی سیاها وایساده بود و یه مسلسل تو دستش بود.
یکدفعه اون دو نفر اصلی اومدن رو پشت بوم و با هم داد زدن:آتش!!!!
با ترس و لرز از خواب پریدم
این پنجمین شب متوالیه تو این هفته که کابوس می بینم
من
.
