یه جنگل بزرگ بزرگ بود اما حیوونای این جنگل فقط گرگا و میشا بودن.
حکومت نابرابر گرگا بر میشا:
میشا دو دسته بودن:میشای مرده و میشایی که فرار می کنن.
یه روزی یه میشی نشست با خودش فکر کرد که : ای بابا تا کی فرار ؟ تا کی ترس؟ ...
و نتیجه گرفت باید بره تو پوست گرگ تا دیگه لااقل گرگا باهاش کار نداشته باشن و از اون مهم تر بتونه به گرگا بگه این چند تا میش(رفیقاش) مال منن شما حق ندارین بخوریدشون و اینطوری دوستاشم نجات بده.
اما
حالا بعد از چند سال اون میش فهمیده که بابا ادای گرگ دراوردن کار اون نیست اون باید همون میش بمونه
واسه همین تغییر موضع داد و تبدیل شد به سریعترین میش.
هی می رفت جلوی گرگا غر و غمیش میومد اونا رو تحریک می کرد می کشوند طرف خودش و در می رفت تا جون بقیه میشا محفوظ بمونه.
تمام خستگیارو تحمل کرد اما یه چیزو دیگه نتونست تحمل کنه:
همه اون میشا با هم بهش گفتن: تو بسکه عقده ای هستی و نمی تونی غیر خودت کسی رو ببینی بازار گرگا رو هم انحصاری کردی.
تو نون ما رو آجر کردی!
تو تک خوری!
.......
میش ما مخش تعطیل شد. یه عمری دویدن سگ دو زدن واسه اینا بود؟
دیگه نای در رفتن نداشت.
اول داستان گفتم میشا دو دستن:میشایی که در می رن و میشای مرده
پس این آقا میشه خودشو زد به مردن
تا لااقل دووم بیاره.
اما این مرده بازی انقدر طول کشید که خود میش قصه مام باورش شد که مرده.
بعد از مدت ها یه روز که یه کم چششو باز کرد چند تا میش مرده نمای دیگه رو هم کنار خودش دید.
نشستن با هم فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که باید از اون جنگل برن تو غار تنهاییشون.
و روز و شب خودشونو قوی کنن.
یه روزی چند تا میش میان تو جنگل
که از بس بزرگن هیچ گرگی جرات نداره نگاه چپ بهشون بکنه
که هیچ میشی حتی اگه بخواد هم نمی تونه زیر لواشون نره
که میشن آقای جنگل
................
من
.
