تبليغاتX
CUAUHTEMOC

CUAUHTEMOC

PARADOXICAL

یکی بود، یکی نبود.

یه جنگل بزرگ بزرگ بود اما حیوونای این جنگل فقط گرگا و میشا بودن.

حکومت نابرابر گرگا بر میشا:

میشا دو دسته بودن:میشای مرده و میشایی که فرار می کنن.

یه روزی یه میشی نشست با خودش فکر کرد که : ای بابا تا کی فرار ؟ تا کی ترس؟ ...

و نتیجه گرفت باید بره تو پوست گرگ تا دیگه لااقل گرگا باهاش کار نداشته باشن و از اون مهم تر بتونه به گرگا بگه این چند تا میش(رفیقاش) مال منن شما حق ندارین بخوریدشون و اینطوری دوستاشم نجات بده.

اما

حالا بعد از چند سال اون میش فهمیده که بابا ادای گرگ دراوردن کار اون نیست اون باید همون میش بمونه

واسه همین تغییر موضع داد و تبدیل شد به سریعترین میش.

هی می رفت جلوی گرگا غر و غمیش میومد اونا رو تحریک می کرد می کشوند طرف خودش و در می رفت تا جون بقیه میشا محفوظ بمونه.

تمام خستگیارو تحمل کرد اما یه چیزو دیگه نتونست تحمل کنه:

همه اون میشا با هم بهش گفتن: تو بسکه عقده ای هستی و نمی تونی غیر خودت کسی رو ببینی بازار گرگا رو هم انحصاری کردی.

تو نون ما رو آجر کردی!

تو تک خوری!

.......

میش ما مخش تعطیل شد. یه عمری دویدن سگ دو زدن واسه اینا بود؟

دیگه نای در رفتن نداشت.

اول داستان گفتم میشا دو دستن:میشایی که در می رن و میشای مرده

پس این آقا میشه خودشو زد به مردن

تا لااقل دووم بیاره.

اما این مرده بازی انقدر طول کشید که خود میش قصه مام باورش شد که مرده.

بعد از مدت ها یه روز که یه کم چششو باز کرد چند تا میش مرده نمای دیگه رو هم کنار خودش دید.

نشستن با هم فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که باید از اون جنگل برن تو غار تنهاییشون.

و روز و شب خودشونو قوی کنن.

 

یه روزی چند تا میش میان تو جنگل

که از بس بزرگن هیچ گرگی جرات نداره نگاه چپ بهشون بکنه

که هیچ میشی حتی اگه بخواد هم نمی تونه زیر لواشون نره

که میشن آقای جنگل

................

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14:12  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

دل ندارد هوس غیر تو ای پاکترین

سر ندارد به جزت قبله ای ای لعبت چین

می روم تا نرود عزتت از دست ولی

نیک دانم که شوی نادم از این قوم لعین

جان من نیست چو قابل ز برای رخ تو

خود بدانی چه کنی با دلم و عقلم و دین

بگذری گر تو شبی بر سر این خاک گران

بشنوی همهمه ای از همه ذرات زمین:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

دزد عشقت بربود این تن و آن خلد برین

من

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 16:30  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

وقتی می بینم که جلوی چشممی و نمی تونم کمکت کنم تا از اون لجن زار بیای بیرون،

وقتی تو فکر می کنی اینور لجنزاره و تو الان تو بهشت برینی،

وقتی نمی فهمی که اون کثافتای آشغال دارن باهات چیکار می کنن،

وقتی حتی این چند خطو نمی خونی،

من به مرز دیوونگی می رسم.

تورو خدا جفتمونو نجات بده.

من

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

خیلی مضحک است!

وقتی به آخرین خم جاده رسیدی

تابلوی بن بست را ببینی!

خیلی مضحک است!

که گمان بری

آن قدر بزرگ شده ای

که لباس هایت در خانه بوی سیگار بدهد!

اما نتوانی هیچ کدام از مشکلاتت را حل کنی!

خیلی مضحک است!

که بخواهی نباشی و نبینی

اما همه چیز را در بدترین و برهنه ترین حال ببینی!

خیلی مضحکم!

من

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:21  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

تمام عمرم یه ادعا داشتم و اونم این بود که شرایط هر چه قدر هم که سخت بشه من دوست ندارم جای کس دیگه ای باشم یعنی بدم میاد از جا زدن و از این مزخرفات

اما الان تو یه منجلابی افتادم که فقط دوست دارم نباشم.

هیچ محیط آرامشی هم ندارم:نه خونه نه دانشگاه نه محل کار نه جمع رفقا نه جلسه نه...........

تف به این زندگی که خودم هم تو خراب شدنش خیلی مقصرم

من

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:21  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

یک روز یک نفر یک گوشه از دل مرا برد که خلا آن را دیگر هیچ کس (حتی خود او) نمی تواند پر کند.

من

.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:58  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

آدم که خل میشه بدجور خل میشه!!!(امام خمینی)

جدای از شوخی اگه یادتون باشه چند روز پیش یه کابوسمو نوشتم، دیشب هم یه کابوس دیگه دیدم که البته ساخت یافته تر و داستان دارتر بود(کارگردان مغزم یه همتی کرد بالاخره)

یه دختری بود که من تو خواب خیلی دوسش داشتم(استغفرالله خوابه دیگه ....) تمام سعیمو کردم که به این آدم نزدیک شم و تنها با یک راه تونستم این کارو بکنم: درددل

شدم سنگ صبور این آدم.

این هی حرف میزد منم هی داغتر میشدم اما نمی تونستم حرفی بزنم

تا اینکه بالاخره دردشو بهم گفت:عاشق یه بنده خدایی شده بود ولی اون محل سگ هم بهش نمی ذاشت

آقا ما هم کوبیدیم با لطایف الحیل و هزار و یک بدبختی یارو رو راضی کردیم بیاد با این حرف بزنه

خودم هم بروز ندادم که من این کارو براش کردم

با یارو اومدیم سر کوچشون و من وایسادم گفتم تو برو من می خوام وایسم اینجا

یارو رفت و صحبت و لاو ترکوندن و ........ تا اینکه یارو قضیه منو گفت و گفت که الان سر کوچم.

دختره چشاش پر اشک شد  ....... راه افتاد بیاد سمت من

من می خواستم در برم ولی پاهام سست شده بود........

بالاخره رسید به من و یه جمله گفت که دنیا رو رو سرم خراب کرد.که نابودم کرد. که پشتمو شکوند:

مرسی داداشی!!!!!!!

من

.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:55  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  | 

تو این چند سال عمر هیچ وقت مثل الان احساس خستگی نداشتم.

بدترین دوران زندگیمو دارم تجربه می کنم

و بدیش اینه که نمی تونی بشینی و به کسی بگی چه مرگته

چه بلایی داره سرت میاد

.........

بریدم

بد بریدم

خستم

دعام کنید

من

.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 20:40  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS  |