آن زمان که شور داشتیم، بر ما خرده گرفتند که باید شعور پیدا کنید
زمانی که شعور پیدا کردیم ، گفتند شعور بی شور به پشیزی نمی ارزد
و امروز
دیگر نه شوری مانده و نه شعوری
و به ما می گویند:
کاش ذره ای شور یا شعور داشتید!!!!
من
.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:53  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS
|
هدفون تو گوشم فقط میگه: صدای تو صدای باد و بیشه .... صدای من صدای کوه و تیشه
خیلی پرم
حرفایی که موند تو گلوم و از بام تو!!! تا خونه منو جویید رو اینجا برات نوشتم
فقط بخون
می دونم جواب نمی دی اما بخون:
می روم من با خود:
می روم من با خود
به زوال ابدی
به سیاهی ، به عدم
به تمنای وصال
به عدم
به عدم
می روم من با خود؟
من که عمری رفتم
کوله بارم بر دوش
توشه ام بود دلم
و دلم
آه دلم
دل من را بردند
و به جایش خنجر
در درون مشتم
- یادگار همه آن عمر گذرکرده پوچ
یادگار همه آن جان به لب آمده بی لبخند -
ناکسان بنهادند
می روم من با خود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟
تو ندانی اما
من خودم می دانم
تو اگر بنمایی
وطنم را بر من
وطنم جنگل صد راه بدون اثر است
وطنم دشت وسیع حسرت
وطنم مرگ من است
می روم من باخود
به زوال ابدی
به تمام زشتی
به عدم
به عدم
یک تفاوت اما:
می روم
من!!!!
با خود
و تو دیگر نتوانی که بگویی بروم یا نروم
می روم من باخود
به بهار باور
به شکوه ذهنم
به لیاقت که به من گفت عزیز
روحم از آن خالیست
و ندارم حتی
ذره ای ظرفیت
می روم من با خود
می روم من به خودم
در سیاهی شب طول و دراز
در بیابان زوال
آتشی می بینم:
تو به من خواهی گفت:
می روم من باخود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟
و به تو خواهم گفت:
وطنت قلب من است
من
.
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 23:4  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS
|
دوش به میخانه شدم
واله و دیوانه شدم
بس که زدم باده به کف
عابد پیمانه شدم
دوش زدم باده به لب
رقص کنان ، مست طرب
بانگ زدم بر همه کس:
طالب جامم همه شب
دوش ز غم رفت اثر
کار دلم یافت ثمر
معجزه کردم به نظر
محو ضحی ، شق قمر
دوش عدم گشت خجل
حسرت و غم ماند به گل
بسکه گذر کرد زمان
ساعت من گشت کسل
دوش بدیدم همه خواب
شادی من گشت خراب
هر شب من گشت خیال
صبحگهش وقت عذاب
من
.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:20  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS
|
نیمه شب ، من تنها
کوچه ای پر ز عدم
نه صدایی نه کسی
و نه حتی
خش خش جاروی آن رفتگر هر باره
که نوازد به صدای خش و خش
شب یک رنگ مرا
امشب او هم رفته
باز بر بالکن خانه نشستم تنها
بالکُن یا بالکَن؟
که پر و بال مرا
بالکن از من بگرفت
دود سیگار به مانند همه مردم این دوره بد
می رود بهر خودش
خود سیگار به مانند همه مردم آن دوره دور
پای تو می سوزد
شعر کافیست:
رفتگر !
بزن آن زخمه
دلم برای خش خش سازت یک ذره شده
در شور بنواز
گوشه عشاق
........
چراغ هایی که به ناگاه روشن و خاموش می شوند
برایشان عجیب است انسانی چند ساعت در بالکن بنشیند
و بال های اندیشه اش را پر پر کند و به زمین بریزد
جالب است که دود سیگار که خلف سیگار است مرام سیگار را ندارد
تف به گذر زمان که همه چیز را عوض می کند
فقط اسمی به جا مانده
......
دارم فکر می کنم چرا در بند چیزهایی شده ایم که فقط نام آن را وامداریم و بدان هیچ تمایلی نداریم؟
مردانگی
دوستی
احترام
عشق
.....
بس است
متن کافیست:
از خم کوچه پشتین آمد
آری آری آمد
می شناسم آن را
این صدای ساز است
ساز خش خش ، جارو!!!
رفتگر وقت بخیر
بزن آن نغمه، بزن
بزن آن نغمه، بزن
ساز تو در همه این بانگ و صدا، داد و هوار
صافی آب زلال چشمه
صافی یک دل در غم مانده
صافی یک قطره اشک پدر 6 بچه
صافی قلب ترک خورده آن مادر پیر
صافی حرمت آن نام عزیز
همه اینها دارد
و تو خود
سادگی ظاهر من
به تمام معنا
در وجودت داری
کاش می شد که شبی من هم
روپوش نارنجی بر تن بکنم
رنگ فریاد و فغان
خلف صادق زرد و قرمز
و بگویم : اینک
من همانم که منم
نه همانی که شما می خواهید
بانگ من ناله این ساز من است
که به گوش همه مردم شهر
بانگ آن بی معنی است
.............
پاکت سیگار خالی شده است
بروم در خانه
که سحر نزدیک است
من
.
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط HEAUTON TIMOROUMENOS
|